بیژن الهی
(همیشه، همیشه، همیشه)
همیشه از آواز خیش پس ماندم
این راز من است
راز گمشدنم.
به دریاچه که بودم،
آوازم
به اداکی نشست.
برگهای نخل، در باد خنک لرزید.
دختری به اداک
آواز مرا شنیده بود.
دخترم!
چرا نمی خابی؟
قصه می گویم:یک قصه ی خوب
از مردی که زیر دریاچه ست.
دخترم!
چرا نمی خانی
آوازی، آوازی خوب؟
اکنون نشانی ی مرد گمشده را به تو می دهم،
یک نشانی ی گمشده،
گمشده تر
از فرفره ی کوچک تو،
دخترم!
بیژن_الهی
جوانی
mojtabanourani.blogfa.com
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 4:28 توسط مجتبی نورانی...شاعر
|