او که زندان را آفرید
خود نیز به زندان زیسته
به زندان خواهد زیست.

او که حکم به اندوهِ آدمی...می‌دهد
زودا خود نیز
پشیمان از هزار و یکی امضاءِ
آواره خواهد شد.

هی مَعذورِ بازمانده از تازیانهٔ کبود
هی شاهدِ خاموشِ آخرین سَحَر
زودا
همین حواریون حتی
از ایمان به عهدِ عتیقِ خویش
خسته خواهند شد.

و حاشا...
به حضرتِ آزادیِ آدمی قَسَم
من
هرگز برای پیاده‌گانِ ظلمت‌ْپذیر
اندوهِ بی‌هوده نخواسته
اندوهِ بی‌هوده نخواهم خواست.

زنهار...زنهار
زندانبانِ به درماندهٔ من!

سرانجام
دلهره از خوابِ خستگان
خواهد گریخت.

ما می‌مانیم وُ
کافه‌ای حوالیِ اوین
تا باز
دور هم
از رستگاریِ رؤیاهای ستاره و گُل سرخ
سخن بگوییم.

سید_علی_صالحی

mojtabanourani.blogfa.com