- از این ساده‌تر نمی‌توانم خواب ببینم
نمی‌خواهید، اسم کوچکم را عوض می‌کنم
با دلی که مثل کفش‌های بچگانه
پا‌به‌پا برای برهنگی تنگ‌تر می‌شود.

حرف‌هایم را پس نمی‌دهید؟
می‌خواهم حراج‌شان کنم
به خانۀ بزرگتری بروم.

 
- حرفی نداریم
اسمت را به ما بده
زیر باران صدایت می‌کنیم:
تازه می‌شود.
ما گوش‌هایمان را برای بریدنِ زبانت تیز کرده بودیم
چیزی از خواب‌هایت به یاد نداریم.

 

- این‌همه راه نیامده‌ام
که دستم را با چشم‌هایی تنگ بخوانید
و نانی بریده بر پیشانی‌ام بگذارید

مشتم را تنها برای زنی باز می‌کنم
که دلش را بر زخم بازویم ببندد.

 

- تو با لهجه راه می‌روی
از جای پایت نمی‌توان فهمید
کجای زمین گم خواهی شد
هیچ راهِ به‌انجامی در کف دستت دیده نمی‌شود!

 

 

- پیش‌بینی‌های شما
به تابلوهای کنار جاده می‌مانند
تازگی را از پشت پیچ برمی‌دارند
و من بی‌آنکه پیچیده‌تر شده باشم
از سؤال‌های شما
به سادگی می‌رسم،
این راه را پیش‌تر قدم‌هایی کهنه کرده‌اند
تا می‌توانید،
بیراهه برایم بیاورید.


بهزاد_زرین‌پور

mojtabanourani.blogfa.com