اسماعیل علی پور
پاییز که بیاید
چند نم باران
بزند پشت آن
تا باد شمال بیاید
ابرها رابا خود ببرد
از خواب بعدازظهر
بیدار شده ایم
اب را جوش استکانهارامرتب
کجا بوده ای این همه پاییز
بیا ابرهایمان را
بریزیم روی هم
من با باران هایی که خیال می کنم
تو با باران هایی که تی می کشی
و اصلا جای دوری چرا برویم
مثلا همین نارنج
همین نارنجی که در گوشه حیاط ماست
می تواند
خوشبختی کوچکی باشد
اسماعیل علی پور
mojtabanourani.blogfa.com
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ ساعت 1:29 توسط مجتبی نورانی...شاعر
|