محمد شمس لنگرودی
خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو
از راه میرسد
و آنچه که زیبا نیست، زندگی نیست
روزگار است
گل نیلوفر مردابهی این جهانیم
و به نیلوفربودن خود شادمانیم،
سقفی دارد شادکامی
کف ناکامی ناپدید است.
هر رودخانهای
به دریاچهی خود فرو میریزد
به حسرت زندهرود، زنده نمیشود رود
نمیشود آب را تا کرد
و به رودخانهی دیگری ریخت
به رودبودن خود شادمان میتوان بود.
بهار، بهار است
و بر سر سبزکردن شاخهها نیست
برف، برف است
هوای شکستن شاخههای درخت را ندارد
برگ را به تمنا،
نمیشود از ریزش باز داشت
با فصلهای سال همسفر شو
سقفی دارد بهار
کف یخبندانها ناپدید است.
دستی برای نوازش و
زانویی برای رسیدن اگر مانده است
با خود مهربان باش،
اگرچه تو نیز دروغی میگویی گاهی مثل من
دروغت را چون قندی در دهان گسم آب میکنم
با خود مهربان باش.
نبودم اگر نبودی
دروغ تو را
خار تشنهی کاکتوسی میبینم
که پرندگان مهیبت را دور میکند
به پرندهی کوچک پناه میدهد
سقفی دارد راستی
کف ناراستی ناپدید است.
ای ماه شقهشقه صبور باش!
چهها که ندیدهای
چهها که نخواهی شنید
ما التیام زخمهای تو را
بر سینهی مجروحت باز میشناسیم
ماه لکهلکه!
مثل حبابی بر دریا بدرخش و
با آسمان خالی خود شادمان باش.
جشنوارهی آب است زندگی
چراغانی رودها که به دریاها می رسند
زخمخوردهی بادها، زورقها، صخرهها
سقفی دارد روشنی
کرانهی تاریکی ناپدید است.
اندیشه مکن که بهار است و
تو نرگس و سوسن نیستی
به حسرت زندهرود،
زنده نمیشود رود.
خاکت را زیر و رو کن
ریشه و آبی مباد که نمانده باشد
سقفی دارد زندگی
کف نیستی ناپدید است
به رنگوبوی تو خود شادمان میتوان بود
نیلوفران مردابهی این جهانیم
و به نیلوفربودن خود شادمانیم.
شمس_لنگرودی
mojtabanourani.blogfa.com