روزهایم را با شیر و آفتاب شروع می‌کردم
یعنی با لبخند تو
برای آدمی مثل من
هیچ چیز بهتر از این نیست.
در جاده‌ها کم نمی‌آوردم
حتی اگر از کوه‌ها می‌گذشتند
پشت درها نمی‌ماندم
حتی اگر خیال باز شدن نداشتند
و شب‌ها
بی آنکه رخمی بردارم به خانه باز می‌گشتم
از تو تشکر می‌کنم زیبای من
از تو که حضورت
به دیروزهایم معنا بخشیده‌ است.

هروقت که از تو حرف می‌زنم
چشم‌هایم به ستاره بدل می‌شود
دهانم به گل سرخ
هروقت که از تو حرف می‌زنم
نور و رهایی
به رگهایم می‌دود
مطمئنم
یک روز که از تو حرف می‌زنم
بال‌د رآورده
از اینجا پرواز خواهم کرد. 

سال‌هاست رفته‌ای
اما هنوز تو را دوست دارم
هر روز منتظر می‌مانم
تا صدای تو
رادیوها را روشن کند 
هرشب
به تماشای زیبایی‌ها می‌نشینم
تا در ادامهٔ ماه عبور کنی
تو عبور کنی
در ادامهٔ رودها و باغ‌ها
کاش دوباره از صفحهٔ تلویزیون  می‌گذشتی و مرا با خود می‌بردی

وقتی به تو فکر می‌کنم
پرده‌ها از پرده‌ها کنار می‌روند
تا ماه به خانه‌ام بتابد
شومینه‌ها خودبه‌خود روشن می‌شوند
تا گوزن‌های آبی
از گندم‌زاران طلایی بگذرند
وقتی به تو فکر می‌کنم
از جایی که نمی‌دانم کجاست
صدای آکاردئون می‌آید
و من صدای پرواز رؤیاها را می‌شنوم

از تو تشکر می‌کنم
ای خاطرهٔ روشن آتش‌های دور!
هنوز گرما می‌بخشی
اگر قصهٔ تو نبود
این شب سرد و تاریک سپری نمی‌شد
از تو تشکر می‌کنم!

 

رسول_یونان 

mojtabanourani.blogfa.com