علی باباچاهی
پیش میآد
بن بست ها که به بن بست برسند
کلافگی هم دیگر کلافه نمیکند آدم را
تکلیف پیچکها روشن می شودو بالامیرویازدیوارهای
بالا رونده
از ترس اینکه به سطح زمین نگاهکنی از دیوار بالا بالا
میرویاز دیوار
ممکناست پیچپیچ ممکناست
پیچکیرابگذاریکنار وتعلقبهدرودیوار را
نه پرنده خاصیبشوی وخلاصبشویازاحتمال پروانه شدن
یا به سقف بچسبی که بعدابرایتاسمی پیدا کنند
اما چیزیکهرهایتنمیکند اصلا رهایتنمی کند
تصور چیزیست که فرو میروددرزمین
فواره میزند آب:
آبِِ فوارهای بارانفوارهای سرنگونی یکریز فوارهای
وچیزی کهخسٌوخس تعقیباتمیکند و
تغییر شکل میدهد از عنکبوت
بهتذرو بهدمطاووس
پناه میبرید بهتعجبی که خودش هم متعجب است
فراموش میکنی خزندگیات را کهپیچکی بودهای بر دیوار
چه تعلقی؟ چهبرود بهکناری؟
قرار نبود کلافگیات از نو صدایتبزند بنبست دستی بکشدبهسرت آبنباتی بگذارد توی دهنت
باید قبول نباید قبولکرد؟
بنبستهاتخمگذاری میکنندو
زاد و ولد میکند کلافگی
ممکناست زیر پایههای مبلهم ممکن است
خیلیچیزها ممکن است.
علی_باباچاهی
خرداد۱۳۸۹ از مجموعه «گل باران هزار روزه»
mojtabanourani.blogfa.com