‍ شعر ۱

هوش لبریز
از تفکر ناگاه
درهم می ریزدم در هوایی
که شکل دیگر نام 
روی عصب های خاک 
پیمانه می شود.


شعر ۲


انگشت روی صورت ماه
که می گذاری
هزار سیب کال
سقوط می کند 
روی تفکر شیطان
وقتی چشم 
از مصیبت وسوسه ها 
عفت آفتاب را 
سیاه می بیند.


شعر ۳

قیامت خنده ها 
از لبان تو دور می شود 
اینک که پرندگان 
میان ابر های مهاجم 
پرواز به پندار آسمان 
می سپارند.


شعر ۴


تا نفس در نفس باد
شادمانه جنب علف های مست
می رقصی
اندوه آسمان 
میان امیران دشت
منتشر می شود.


 شعر ۵


طلوع فاصله
در پوست سیب
عصب آب را
در امتداد رود 
تا   می کند 
صخره با طعم سرخ
آهسته روی پلک مار 
به خواب می رود.

 

منصور _خورشیدی

mojtabanourani.blogfa.com