نسیم سپید، کبوتر چاهی، برگ‌های خزانی،
صدای قدم‌های تو را نیز می‌شناسم.
تو پیدا نیستی
آنجا
در ابهام شاخه‌ها
میان تکه‌پاره‌های زمان
نگران کارهای نیمه‌تمام و تأخیرهای اداری
و امیدهای محتضر  با خریدن داروی روانی.

در روشنایی روز راه می‌روی
بی‌آن که حضورش را حس کنی.
از سرِ آبکنده‌ها می‌پری
بی‌آنکه ببینی.
کبوتران سر راه را ندیدی
و بسا نمی‌دانی تابستان، گذشته
و این برگ‌ها که تو را در بر گرفته‌اند
برگ‌های خزانی است.

محمد_شمس_لنگرودی 

mojtabanourani.blogfa.com