شمس لنگرودی
نسیم سپید، کبوتر چاهی، برگهای خزانی،
صدای قدمهای تو را نیز میشناسم.
تو پیدا نیستی
آنجا
در ابهام شاخهها
میان تکهپارههای زمان
نگران کارهای نیمهتمام و تأخیرهای اداری
و امیدهای محتضر با خریدن داروی روانی.
در روشنایی روز راه میروی
بیآن که حضورش را حس کنی.
از سرِ آبکندهها میپری
بیآنکه ببینی.
کبوتران سر راه را ندیدی
و بسا نمیدانی تابستان، گذشته
و این برگها که تو را در بر گرفتهاند
برگهای خزانی است.
محمد_شمس_لنگرودی
mojtabanourani.blogfa.com
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۹ ساعت 21:43 توسط مجتبی نورانی...شاعر
|