خودم خواستم
تنهایی قیافه‌ی دیگری داشته باشد

باران تاریک شود

و خاک حکومت کند و کلمه جز ظلمت چراغ دیگری نپوشد
های درخت درخت های پرنده ای بود که آسمان فریب اش داد
نمی خواستم
دستم به خون دروغ آلوده شود به گوش کسی برسد استخوانم به تو به معجزه ای که خودکشی کرد
زنم گفت
یکی هست که قفس را از دست پرنده نجات دهد
و هنوز باد زنده است
و دره هایی که عمیقا دوست مان دارند
نشسته ایم
و لباس‌های مان
به معراج رفته اند

حبیب_پیام
mojtabanourani.blogfa.com