ابوالفضل پاشا
لبهایام تکان میخورند
حرفهایام اما: کاملن بیرنگ
لبهایام از تکانخوردن خستهاند
حرفهایام اما: همهگی به رنگِ سفید
هنگامی که با تو صحبت میکنم
چیزی نخواهی شنید
نگاهات به سنگهاست
و حرفهای من به رنگِ آخرین پیراهن توست
هنگامِ برگریزانِ درختها
هستیات با کدام بادها پرواز کرد؟
وقتی که حرفهای سفیدم از دهانام درمیآمد
چه چیزی از تو باقی نماند؟
حالا من با چه کسی حرف میزنم؟
از برگهای فروریخته: یکی سفید
دو برگ در دستانام آوردهام
تو اما نمیتوانی ببینی که آن دیگری تا چه حدی سفیدِ سفید است!
ترجمه شعری ترکی از :
ابوالفضل_پاشا
mojtabanourani.blogfa.com
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۹ ساعت 1:10 توسط مجتبی نورانی...شاعر
|