◾مثل انار

گاهی غروبها که به جز چند کلاغ سیاه
چیزی نمی نویسد خودکارت
و با اشاره ی انگشتانت در هوا
پرندگانی ترسیم می شوند
که چیزی کم از کلاغ ندارند
بی آنکه بی دلیل فراموش کنی پاکت سیگارت را
حتما سراغ گورستانی را بگیر
و غصه های دلت را به فندکی بفروش/ که شاید
از جیب مردگان تو برجای مانده باشد

گاهی کلاغ ها که تو را می برند...
گاهی غروبها...
گاهی فقط سفیدی کاغذها...
آنجا فقط به جای خودت فکرکن
در طول و عرض کافی یک مستطیل مقدر
در یک شناسنامه ی باطل
با مهر تازه 
با این گل بنفش که دیگر برای تو نیست 
و فکر کن که دیگر
اصلا تو دست به سیاه و سفید نخواهی زد
حتی اگر بخواهی
و لاجرم از تو
چیزی به یادگار نمی ماند
جز فندکی که شاید
از جیب مردگان تو...

با این حساب قرمزی سیب
               یا سفیدی آن کافی ست
با این گلی که وقت     که بی وقت
بر صفحه ی کتاب تو پرتاب می شود

اما به رغم اینها
وقتی دلت سیاه شد از کاغذ سفید
وقتی سفید
چیزی شود
جز رنگ کیسه ای که آخرکار...
وقتی که میل و رغبت مردن هم در تو نبود
حتما سراغ گورستانی را بگیر
و مطمئن باش
با خلق تنگ اگر بروی
با روی باز
         برمی گردی

 

علی_بابا_چاهی

mojtabanourani.blogfa.com