#ایستادن 

نرفته باز می آیی و
چرخ می خوری و 
آفتاب پاییزی نشان پروازت را / 
بر خاک، چون 
نقطه ای کمرنگ و دور می یابد


چه تنگ /حوصله است آسمانت
که سایه برگی لرزان می پوشاندت

نگاه کن!
نگاه استوایی تمام قاره ها را/
گرم کرده است و آن زمان که در اقصای نور
ستاره ای دنباله دار/
 مدار عالم را می گسترد


همین تویی که در این دایره
مجال کوتاهت را 
دوره می کنی و بال می زنی و چشم هایت/ از گشتن
درون تیرگی و خون 
                  و باد می لرزد

دمی به جانب دریا نگاه کن!
کلنگ ها پیکان پر درخشش پروازشان را/به جانب افقِ دوردست رها کردند،
کنار نیزاران خاکستر سپیدی 
موج می زند و ساعتی دیگر کبودی خاموش تمام نیزاران را
می پوشاند و آخرین بال به سینه افقِ دوردست فرو می رود


دمی نمی گذرد
که شامگاه خسته پاییزت می بیند
کزین مدار 
فراتر نرفته دوارت
فرود آورده است و بال هایت را
خاک و باد به بازی گرفته اند.


محمد_مختاری

mojtabanourani.blogfa.com